مادر

مادر
مادر به من مگیر که در بزم روزگار
چون دور من رسید شکستند ساغرم
گر بر کنم دل از تو و بردارم ازتومهر
این مهر بر که افکنم این دل کجا برم.
آسودگی از محن ندارد مادر
آسایش جان و تن ندارد مادر
داردغم واندوه جگرگوشه خویش
ورنه، غم خویشتن ندارد مادر.
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد ۱۳۸۵ ساعت 12:25 توسط استاد بزرگ
|
عاشقانه ها استاد یزرگ