اگه نخونی 100% ضرر کردی ... . از خاطره های دانشجویی استاد بزرگ

از خاطره های دانشجویی استاد بزرگ
با سلام . نیمه های ترم اول بود حدودا" 00/09/1384
یکشب با بچه ها دور هم نشسته بودیم(قاسم – محمد -مهرداد -سعید - رضا – اشکانوخودم)- که تصمیم گرفتیم که بریم قایق سواری (ساعت 11شب)
(ما درخوابگاه غیر از درس خواندن همه کار می کردیم)
خلاصه رفتیم تا رسیدیم به لب دریا وقایق یکی از صیادان را برداشتیم به همراه سه چوب بزرگ بجای پارواز انها استفاده می کردیم و قایق را به اب انداختیم ولی دو تا از بچه ها(رضا - اشکان) ترسیده و سوار قایق نشدند ولی بقیه همچنان پایه بودند وسوار قایق شدیم وحدودا" تا 200 الی 300 متر از ساحل دورشده بودیم (محمد که از اول نیز کمی ترسیده بود) از ترس شروع به صحبت از دریا وخطرهای ان کرد ودر اخر با التماس گفت که باید برگردیم ولی چه فایده گوش ما هم که بدهکار نبود وهمینطور پیش می رفتیم وحدودا" تا 500 الی 600 متر از ساحل دور شدیم که داد محمد در امد و طاقت نیاورد و شروع به تهدید و بعد شروع به التماس کرد اما من باز اسرار داشتم که باید برویم ولی بچه ها تصمیم گرفته بودند که برگردند
در راه برگشت بودیم که یکی از چوبها شکست و محمد که نگو. وبرگشتن خیلی سخت شد و بچه ها همه خسته شده بودند و قایق نیزبه دلیل موج بر خلاف جهت حرکت می کرد و ترس بر همه غلبه کرده بود ولی من درهمان موقع نیزدست از شوخیهای خود بر نمی داشتم وبا پریدن از این طرف به ان طرف قایق وبا کج شدن قایق به این طرف و ان طرف محمد را بد جور عصبانی کرده بودم کمی نیز با هم درگیری لفظی داشتیم ولی محمد در ان لحظه انقدر از دریا ترسیده بود که جرئت درگیری با من را نداشت ولی من در ان لحظه ادم بشونبودم و به کارم ادامه میدادم که در این لحظه بدلیل کج شدن زیادی قایق مقدار زیادی اب وارد قایق شد و محمد از ترس رنگش زرد و کمی بیحال شد. خلاصه انشب به زحمت توانستیم برگردیم
درست ساعت 2نیمه شب بود که ازدریا برگشتیم محمد انشب بدجور مریض شد بچه ها کمک کردند وانشب محمد را از خوبگاه هلر به بیمارستان واقع در قشم اوردیم ومجبور شدیم کلی هزینه بابت محمد خرج کنیم .
با اینکه انشب کمی ضد حالی خوردیم ولی به من خیلی خوش گذشت .
شما چطور؟؟؟؟؟؟
یادش بخیر
عاشقانه ها استاد یزرگ