☻از خاطره های دانشجویی استاد بزرگ (جن بازی)

در خوابگاه هلر (واحد قشم)

فکر کنم شب یکشنبه 11/04/1385  بود

نیمه های شب بود و شب امتحان بود

ما کلا" در خوابگاه12 نفر بودیم که 3 نفر بندر بودند و2نفر انها هم انشب خواب بودند

وبچه های خوابگاه (سعید ، مرتضی. ، طاهر. ، محمد. واستاد بزرگ یا به عبارتی خودم) درحال درس خواندن بودیم و نوید و سهیل هم در بیرون از خوابگاه در حال خواب بودند(مصادف با زلزله های اخیر) ناگاه به فکر یکی از بچه ها زد(محمد) که نوید وسهیل را بترسانیم .   بچه ها هم که همه پایه .       (مثل همیشه درس و بی خیال !!!!).

خلاصه تا ساعت 3نیمه شب صبر کردیم تا نوید وسهیل بااطمینان کامل  بخوابند.بعد با برداشتن ملحفه ای سفید از خوابگاه بیرون رفته وطبق نقشه قبلی همه بچه ها اماده بودند.محمد ( درنقش جن ) و وظیفه ما بیدار کردن نوید وسهیل با زدن سنگ به طرف انها بود.نقشه تقریبا" به خوبی اجراشدوانها بیدار شدند و در این هنگام محمد با کشیدن ملحفه سفید دورخود انها  را غافلگیر کرده وبا دویدن در محوطه خوابگاه و دامنه کوه وبا در اوردن صداهای عجیب به حدی ان دو را  ترسانده بود که نگودر حالی که انها از شدت ترس نمی دانستند چکار کنندما از خنده روده بر شده بودیم.و حدودا" این روال تقریبا" تا 10 دقیقه ادامه داشت(انها با همان ترس ،ما هم با همان خنده ها)(البته ما پشت خانه ای متروک درجلوی خوابگاه مخفی شده بودیم)

بعد به مدت ده دقیقه سکوت کامل اختیار کردیم و محمد دور زده و وارد خوابگاه شد با همان لباس و ملحفه ، نوید و سهیل که حالا مقداری از ترسشان ریخته بود روی تخت دراز کشیده بودند و در موردی خاص با هم تبادل نظر می کردند که ناگهان ...

محمد با همان ملحفه سفید وارد بحث انان میشود و دست نوید را می گیرد سهیل پا به فرار    می گذارد وبا تمام سرعت به طرف دانشگاه می رود ولی نوید...

ولی نوید ازشدت ترس غش می کند و رنگش زرد می گردد

خلاصه انشب با هزار بدبختی نوید را به بیمارستان بردیم وتا صبح پیشش نشسته بودیم و               

روز بعد ساعت 9صبح جن زده را مرخص کردند .  او حتی برای بردن وسایلش نیز به خوابگاه نیامد.و نوید رفت پشت سرش را هم نگاه نکرد.                                                             

.خلاصه انشب به ما خیلی خوش گذشت وتا صبح حتی در بیمارستان نیز می خندیدیم             وحتی فردای انروز در جلسه امتحان هم می خندیدم که با تذکر مسئول جلسه مواجه شدم.

اما هر دفعه که یاد انشب می افتم در هر جا ومکانی که باشم ناخوداگاه خنده ام می گیرد و   نمی توانم خود را کنترل کنم .

 البته بعد از این ماجرا نیز مقداری درگیری با نوید و سهیل داشتیم که حل شد

♥ نوید جان اگر این مطلب را می خوانی پوزش ما را پذیرا باش.

 

تقدیم به همه خوانندگان و دانشجویان عزیز.