عشق فرمان داده که به تو فکر کنم روز و شب زیر لبم اسم تو را ذکر کنم
دوستم داشته باش دوستم داشته باش
من به آن می ارزم که به من تکیه کنی
گل اطمینان را تو به من هدیه کنی
من به آن می ارزم که در این قربان گاه تو به دادم برسی
تو نجاتم بدهی از غم بی همنفسی
تو به آن می ارزی که گریه بارانم را به تو تقدیم کنم
دوستم داشته باش دوستم داشته باش
من به آن می ارزم که من تکیه کنی
گل اطمینان را تو به من هدیه کنی
تو به آن می ارزی که اسیر تو شوم
وبه یمن نَفَسَت آنقدر زندهِ بمانم تا که پیر تو شوم
تو به آن می ارزی که گریه بارانم را به تو تقدیم کنم

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 23:31 توسط استاد بزرگ
|
عاشقانه ها استاد یزرگ